۱۳۸۷ دی ۲۷, جمعه

زنانه

اواسط پاییز بود و من از فلکه اول آریاشهر به سمت فلکه دوم قدم میزدم. به قصد اینکه شناخته نشوم لباس زنانه به تن داشتم. مانتوی ضخیم قهوه ای تیره، شال زرشکی، که با لاک زرشکی ناخن ها ست شده بود، شلوار قهوه ای روشن و کفش چرم با پاشنه های متوسط.

برای پنهان شدن همان لباس زنانه شاید کافی بود، اما من کار را به کمال رسانده بودم؛ صورتم آرایش ملایمی داشت، رژ لب همرنگ لب ها انتخاب کرده بودم، اطراف چشم ها سایه ای روشن وملایم، مژه هایم را هم سیاه کرده بودم.

زمانی که در پیاده رو شلوغ، به سمت فلکه دوم می رفتم، معجزه ای به آهستگی اتفاق می افتاد. من که در ابتدا نگران شناخته شدن خود بودم؛ نگرانیم به آهستگی به زیبا بودنم متمایل شد. ظاهر خود را به دقت مرور کردم تا اینکه متوجه تغییراتی شدم. عضلاتم کم کم نرم تر می شد. سینه هایم رشد می کرد؛ پوستم مرطوب تر و لطیف ترمی شد و مردانگی ام کوچکتر.

در چند دقیقه ای که در میان دست فروش ها یی که لوازم غیر ضروری چینی می فروشند گام بر می داشتم، تناسخ من کامل شده بود و مردانگی ام وارانه شده بود تا زنانگی ام باشد. و من به زنی جوان بدل شدم.

این تغییرات مرا دچار ابهام نکرد چرا که روح من نیز به همراه جسمم مسخ شده بود. انقلابی درون من اتفاق افتاده بود. کروموزوم های X علیه کروموزوم های Y انقلاب کرده بودند و تمام کروموزوم ها به X تبدیل شده بودند.

به سرعت به جسم زنانه ام عادت کردم؛ در چند ثانیه؛ اکنون روبروی برج گلدیس بودم. از خیابان عبور کردم تا به سمت خیابان آیت الله کاشانی بروم. کنار خیابان مغازه عطر فروشی بود. بوی عطر جوپ در هوا پیچیده بود. عطری که به دستانم میزدم تا پس از خداحافظی با دوست دخترم، ناخود آگاه حس خوشایند با من بودن را مرور کند. شیوه ی دلبری ابداعی بی نظیر من!!!

به آهستگی و با وقار قدم میزدم؛ تمام ذهنم متمرکز در واقعیت بود. لرزش سینه هایم با ریتم قدم هایم، شاخه ی مویی که پیشانیم را نوازش می کرد و حتی کوچکترین حرکت لباسم را حس می کردم. در زمان حال بودم؛ برای اولین بار در عمرم زنده بودم. تمام تفکرات فلسفی مردانه و تمام تخیلات مردانه و در خود بودن جای خود را به آگاهی از زمان، مکان و اطراف و اشیاء داده بود. یک زن تمام عیار بودم. غیر از دیدن پیاده ها و دستفروش ها و رانندگان و مسافرین و حتی پرندگان و تمام جنس های فروشی و لباس ها و کفش ها و چهره ها و اندام ها؛ خودم را هم از دید دیگران می دیدم.

زیبا بودم و از زیبایی خود آگاه. با اندامم و راه رفتنم نهایت تناسب و وقار را نمایش می دادم. تمام نگاه های همراه حسرت و ستایش مردان و زنان را روی تنم حس می کردم. نگاه هایی که مثل نسیم سمج از لای پرزهای لباسم خود را به پوست من می رسانند و به آهستگی سر روی بستر نرم تنم می گذاشتند و من از توجه دیگران آگاه بودم و از آن شاد.

زنانگی را با تمام وجود حس می کردم. زیبا بودن، از زیبایی خود آگاه بودن، از زیبایی و آگاهی خود راضی بودن و ازرضایت خود شاد بودن؛ زن بودن.

...

رویایی که لختی بیش نپایید ولی به اندازه یک عمر برای من تجربه داشت. رویایی که از خواندن صدها کتاب و دیدن صدها فیلم آموزنده تر بود. رویایی که وقتی برای همسرم تعریف کردم هیچ نگفت و از شدت احساسات گریست. رویایی که درک مرا از نیمه زنانه ام بیشتر کرد و حتی دیدن مدل های لباس زنانه را برایم معنی دار و لذت بخش نمود. درکی که اکثر مردان از آن محرومند...




تاریخ حماقت

گاهی رفتار ما ایرانیان دل آدم را به درد می آورد. میپرسی چه وقتی؟

وقتی در کامنتهای نوشته های سیاسی یا تاریخی یا زیر ویدیوهای یوتیوب کوله باری از فحش میبینی. ما جماعت متظاهر بد زبان در محیط کار یکدیگر را مهندس یا دکتر یا نهایتا با اسم خانوادگی صدا میکنیم (رییس تو را مهندس صدا میکند و تو الاغ میشنوی چرا که همان قدر کار میکنی و حقوق میگیری) ولی وقتی کسی ما را نشناسد در اظهار نظر در باب مادر و خواهر دیگران کوتاهی نمیکنیم. این فقط نشانه ی ضعف فرهنگی و بی سوادی است نه چیز دیگر. وقتی با نظری مخالفیم فحش میدهیم و به جای نقد گفته به گوینده توهین میکنیم.

وقتی آنهایی که این ور آب هستند به جای آگاه کردن مردم از شرایط واقعیشان به آنها غرور کاذب تمدن چند هزار ساله تزریق میکنند. با لهجه ی آنچنانی حرف میزنند (ببخشید سخن میگویند) و از تاریخ هفت هزار ساله دم میزنند گویی که همه جهان را وامدار ایرانیان میدانند. بدون اینکه بدانند که آن هندی در کشمیر یا آن ترک در استانبول همانقدر ایرانی است که ما هستیم اگر نسب سبب عزت باشد چرا که با گذر چند هزار سال همه ملل با هم آمیخته میشوند.

وقتی که سنگ مذهب وارداتی را به سینه میزنند. مذهب چه گلی به سر کسی زده که وارداتی آن بزند.

وقتی با اشتیاق فراوان در چیزی که هیچ اطلاعی ندارند غیر از شنیده هایشان و آنچه در کتب درسی به خوردشان داده شده اظهار نظر میکنند.

وقتی که در علوم انسانی از قبیل تاریخ یا فلسفه در عمرشان دو خط مطلب نخوانده اند ولی خود را آگاهترین میدانند.

وقتی به یاد نسل گذشته می افتی که خود را عقل کل میدانست و هنوز میداند، ولی بدون فکر به دنبال مردی متعصب ( اگر نگویم خاین) همچون شریعتی افتاد و به ج ا رای داد و الان انکار میکند. نسلی که توده ای آن در دادگاه حسین را سرور خلقهای آزاده می خواند و آن دیگری که علی را اولین سوسیالیست تاریخ می نامد و تقریبا هیچ کس اعتراض نمی کند.

وقتی حماقت مردم را میبینی که چگونه با تعصب مخلوط شده است فرمول و ترکیب بی نظیر فاجعه را ساخته است. فاجعه ای که بارها رخ داده و رخ میدهد.

بیسوادی و غرور این دو هر کدام سم است، ولی با هم فاجعه می شود.

بیسوادی که در نسل قبلی بود و هنوز هست، به دلیل عدم مطالعه و تفکر و پرورش ذهن روشن است. بیسوادی یعنی نداشتن حافظه تاریخی، نداشتن فهم تفکرات فلسفی و عدم درک مسایل سیاسی که همه از کمی مطالعه می آید.

یک دانشگاه رفته بی اطلاع به مراتب بدتر از یک دهاتی بیسواد است، چرا که فاکتور غرور را هم با خود دارد. بی آنکه بفهمد خواندن ریاضی و فیزیک ربطی به درک مسایل جامعه ندارد.

وقتی جامعه ایران را می بینی که از یک جامعه بیسواد صد سال پیش به یک جامعه تحصیلکرده مغرور ولی بیسواد تبدیل شده.....

و هزاران وقت دیگر